تبليغاتX
خودم

خودم

درباره خودم

در جستجوی کلمات

وقتی وارد محوطه گالری می شوم و امروزم را پیشاپیش تصویر می کنم، با بوی رنگی که با شدت همه نفسم را پر می کنه، دست از مرور روزمرگی بر می دارم و پیش خودم فکر می کنم، وقتی پله ها را دو تا یکی رفتم بالا با چه صحنه ای مواجه خواهم شد. قبل از اینکه با چند جهش به محل حادثه برسم، خدا را شکر می کنم که امروز تیشرت و شلوار جین پوشیدم، هر چند که تی شرتم را دیروز خریده ام و امروز صبح وقتی با یک شلوار جین مشکی پوشیدم، به نظر خودم بی نقص آمدم، اما این لباس اسپرت بی نقص خیلی بهتر از پیراهن مشکی قالب اندامم بود که فقط جون می داد که روی صندلی کاریم لم بدهم و تنها کاری که می کنم، مرور ایمیلها و کاغذ بازیهای هر روزه ام باشد. ورجه ورجه کنان از پله ها بالا رفتم و با دیدن اتاقم که همه وسایلش، به صورتی بین هوا و زمین معلق بود خیره شدم. اینهمه تعلیق من را یاد یک اسباب کشی سنگین انداخت که چند وقت پیش باهاش درگیر بودم، اما اینجا خبری از اسباب کشی نبود و فقط بچه های گالری برای اینکه من را حسابی ذوق زده بکنند، آخر هفته را به اتاق من اختصاص داده بودند و کف اتاق را برایم رنگ سیاه براق زده بودند و بالکن سرسبز نقلی ام را آب و جارو کرده و کف آنجا را نیز با کف اتاقم هم رنگ کردند. نزدیک بود از خوشحالی روی کله ی لیستون بپرم ولی خودم را کنترل کردم و همه ی هیجانم را در یک چهچه ی شادی خلاصه کردم و دور اتاق چرخیدم واز اینکه اتاقم به طرز حیرت آوری تمیز شده بود  در دلم ، شادی قل قل کرد. نقاشیهای روی دیوار یک جور دیگر جلوه گری می کردند و درختان سبز بالکنی با من در این رقص شادی همراه بودند.

یک اتاق ساده با دیوارهایی سفید، زمینی سیاه، یک میز سیاه با چهار تا صندلی لهستانی که با دیدن اینها یاد جنگ جهانی دوم و مردمانی که بر سر این میزها غذای نداشته شان را تقسیم می کردند می افتم و میز کار من که هیچ رنگ و بویی از تازگی نداره و قدمتش به من آرامش می ده با گلیم قرمزی که زیر پایم انداخته ام ، یک عالمه حس خوب و قدمت دار را در من تازه می کند.

نکته جالب این اتاق ،نداشتنه حتی یک وسیله ی شیک و لوکس است. همه چیز اونقدر ساده و قدیمی که آدم فکر می کنه سالهاست اینجا زندگی کرده و با این وسایل خو گرفته و اتاق باهاش مانوس شده.چراغ مطالعه ای که روی میزم گذاشتم ، بخش عمده ایش ، رنگی شده و فکر کنم تا حالا هزار بار از ارتفاع سقوط کرده، اما مثل اینکه یک نیروی عاشقانه ان را سرپا نگاه داشته که هنوز سرخوشانه روی میز من جا خوش کرده و نورافشانی می کند. من هم برای اینکه محفل انس را کامل کنم، کتابهای خوانده نشده ام را روی میز مرتب و به قاعده کنار هم چیده ام و در کنارشان فانوس کوچک سیاه رنگم که او هم تا به امروز از سقوطهای بسیار جان به در برده گذاشته ام تا هرازگاهی شمعی در آن روشن کنم و عودی ...

نبودن وسایل خیلی مدرن، دیوارهای پوشیده شده از نقاشیهای الوان ،یک هیچ واقعی که پشت سرم نشسته، یک کوزه ی سیاه و بزرگ لب پر شده ، یک حجم سه  بعدی، ستاره گون ،به من این احساس را منتقل می کند که میان باورها و اعتقادات دیگرانی محاصره شده ام که نمی شناسمشان، اما با نگاهشان آشنا هستم. نگاههایی سرد و تیره، رنگین و لطیف ، رعب آور و پر تنش ....و اینگونه من در اتاقی غریب که امروز با حال و هوایی دیگر به استقبال من آمد ، ساعتهای طولانی از عمرم را سپری می کنم.

دوست دارم که اینگونه فکر کنم که همه و همه ی اینها در کنار هم جمع شده اند تا من بتوانم با واژه ها آشتی کنم و قصه روزگاران را بنویسم.روزگارانی که از پس خیال و خاطراتم سر بر می آورند و با بازیگوشی از هر سوی صدایم می زنند و من گاهی اوقات احساس می کنم که دور و برم را کوتوله های رنگین پر کرده اند که در حفره های ذهنم پنهانند و با شیطنت به این و آن سوی می دوند و ذهنم را یک لحظه آرام نمی گذارند و کلمات را مثل بازی دست رشته به سمت هم پرتاب می کنند و من حیران و سرگردان میان کوتوله های نامرئی به دنبال کلمات معلق پرتاب شده در آسمان می دوم و سعی می کنم که در این بازی کم نیاورم که اعتراف می کنم، کم آورده ام. واژه ها مثل پروانه های الوان از این گل به آن گل پرواز می کنند و من بی نصیبم از کنار هم قرار دادنشان در یک جمله....

اما اصلا به روی خودم نمی آورم. حالا یک بعد از ظهر خوب و گرم بهاریه. بالکن سبز سبزه و همه چیز بوی تازگی و تمیزی می دهد. روزهای پرباری در پیش هست. روزهایی که باید قصه خودم و آدمهای دور و برم را بنویسم.  جای هیچ نگرانی نیست. تا امروز هر آنچه را خواسته ام بدست آورده ام . برای یک رویای دیگر و آرزویی بزرگتر، باید یک غوص عمیق بروم. دریا خودت را آماده کن، من در راهم

 

 

+ نوشته شده در  2012/4/28ساعت 17:42  توسط سمیه  | 

از نوشتن نمی ترسم

وقتی می خوای دیگه از نوشتن نترسی و سعی کنی هر آنچه که به ذهنت می آید را به کلمه تبدیل کنی، شاید بهترین راه، ثبت هر لحظه از زندگی ای هست که پشت سر می گذاری ....در این صورت، برای منی که تقریبا غیر از لحظاتی که خوابم و یا پشت فرمان ماشین در حال رانندگی ام، روبروی این صفحه ی مهتابی رنگ نشسته ام و صدای برخورد انگشتانم با کلیدهای کیبورد ، دلنواز ترین هارمونی را برایم می سازد....می تواند یک شانس بزرگ برای تبدیل کردن ، همه ی آنچه که در اطرافم رخ می دهد، به کلمه و جمله باشه....در اینصورت فکر کنم گاهی، از لابلای این ردیف منظم و نامنظم جملات، داستانی متولد بشه و من رو از این ترس غلیظ و سمج که مثل قیر داغ شده ی آسفالت خیابانهای شهرم، که به کف کفشم می چسبید و من را در جایم میخکوب می کرد، برهاند.
+ نوشته شده در  2012/4/28ساعت 8:32  توسط سمیه  | 

حمام زنانه

مثل همیشه وسط اتاق در حال یورتمه رفتن بودم که پایم به برجستگی وسط فرش برخورد کرد و برای یک لحظه وسط هوا و زمین معلق شدم و با کله در ظرف خورشت فرود آمدم. غذا متعلق به لالو، دختر عقب مانده و لال روستا بود که توسط کل روستا تامین می شد و در همه جا حضور داشت. جدا گانه برایش غذا می کشیدند و اکثر اوقات با بچه ها هم سفره می شد.  تا امروزهم هیچوقت نفهمیدم که نام اصلی آن دختر و داستان زندگیش چه بود. دختری با صورتی مهربان و زبانی گنگ که همه مهرش در لبخند همیشگیش بود و تنها با حرکات دست و سر تلاش می کرد که با من ارتباط برقرار کند و همیشه منظورش را نمی فهمیدم، و فقط می دانستم که دوستم دارد.

سرم را که از ظرف خورشت در آوردم، آنچنان قیافه مضحک و خنده داری داشتم که بچه های هم بازیم ، از خنده روی زمین غلت می خوردند و من حیران از اتفاقی که برایم افتاده بود با یک کله خورشتی ، هاج و واج دور و برم را نگاه می کردم .  لالو که ناظر بر صحنه درام سقوط من بود، دستم را گرفت و به سمت حوض وسط حیاط برد و با اشاره به من حالی کرد که سرم را در حوض بشورم . به نظرم ایده خوبی آمد و پیش خودم فکر کردم اینجوری از برخوردهای بعدی بین خودم و مامان هم پیش گیری خواهم کرد. خلاصه با کمک لالو سرم را توی حوض شستم و ظاهرم به صورتی در آمد که کسی در آن لحظات نمی فهمید که تا چند دقیقه پیش سرم تا گردن چرب چیلی بوده است. تا آخر شب هم، جلوی چشمهای تیز بین مامان که همیشه بچه هایش عین دسته گل بودند ، ظاهر نشدم که مبادا از این جریان بویی ببرد. آن شب به خیر و خوشی به پایان رسید .من سر به بالش نرسیده بیهوش شدم و غافل از اتفاقاتی که، در انتظارم بود، خوابهای رنگین دیدم.

 صبح با احساس دستهایی در میان موهایم ، مثل برق گرفته ها از جا پریدم . مامان بالا ی سرم نشسته  و با دقت به من خیره شده بود و مثل یک کارآگاه زبردست به دنبال ردپایی ازآلودگی در میان موهای گوریده ی من می گشت. جستجو از لمس کردن، به بو کردن و در نهایت به یک سوال قابل پیش بینی ختم شد: سمیه با سرت چیکار کردی، چرا اینقدر موهایت چرب است؟ مثل متهمی که خیلی به دفاعیه خودش اطمینان نداره ،مستاصل به مامان نگاه کردم وبا ترس گفتم، نمی دانم به خدا.... مامان همانطور که با وحشت به کاوش خود ادامه می داد ، هر لحظه به سایز چشمانش اضافه می شد ، وای ، حالا دقیقا داشت منطقه ای از سرم که در خورشت غوطه ور شده بود را معاینه می کرد و به یک لحظه، حکم نهایی را صادر کرد. "حمام می روی" .

 حمام رفتن به نظر کار سخت و پیچیده ای نبود، اما حمام روستا، قصه ای متفاوت داشت. روستای پدرم تنها یک حمام عمومی داشت که صبحها زنانه بود و عصرها مردانه و شبها هم، مشتریهای خاص، مثل خانواده ما را که نورچشمی بودند، میزبانی می کرد و تمام شب حمام برای حضور ما قرق می شد تا دردانه اسماعیل عمو و خانواده اش به دور از چشم دیگران حمام عمومی را خصوصی کنند و تنی به آب بزنند . حمامی با عظمت که  با چندین و چند حوضچه آب داغ و دهها دوش،در سکوت شب، مشتریان شهریش را به خود راه می داد. در مدت شستشو، در آن تنهایی شبانه، یاد آوری قصه ی جنهایی که ناگهان در حمام در برابرت ظاهر می شوند و کاسه ی آب داغ  تعارفت می کنند و پس از اتمام حمام ، سمهایشان آشکار می شود، خیلی سخت نبود.

 بدین صورت من که تا به حال تجربه ای از حمام عمومی نداشتم و با شنیدن عبارت دستوری مامان که جای هیچ سرپیچی در آن نبود، دلم شور افتاد و پیش در آمد تجربه ای جدید در ذهنم نواخته شد .نمی دانستم باید بترسم یا خوشحال باشم.

 شال و کلاه کردیم و به سمت حمام روانه شدیم . در راه، خبرگزاریهای روستا از زبان بی زبان لالو گزارش دیشب را به گوش مامانم رساندند و مامان با یک چشم غره ، عصبانیتش  را از پنهانکاریم، به من اعلام کرد. اما در ان لحظات، هیجان ناشی از تجربه کردن حمام زنانه ی  روستا  و نظاره ی زنان برهنه در کنار هم، جایی برای ترس در من باقی نگذاشته بود.

 اولین چیزی که ، به محض وارد شدنم، باعث شد ته دلم بلرزد، صدای جیغ وفریاد بچه ها بود که به گوش می رسید و همهمه ی بی وقفه ای که قصه های ارواح را برایم تداعی می کرد. اما مامانم اصلا توجهی به این امور نداشت و با سرعت نور در حال آماده کردن من برای فرستادنم به آن فضای ناشناخته بود.

تازه  متوجه شده بودم که باید به تنهایی با این تجربه جدید مواجه شوم و مامانم همراهیم نمی کند ، که پرده سالن اصلی حمام کنار رفت و زنی چاق و  برهنه با گیسوانی خیس و بلند که تا گودی کمرش می رسید ، وارد شد. سنگین و با ابهت قدم بر می داشت ،همچون ملکه ای که به جلال و جبروتش آگاه است  ؛ با آغوشی باز و لبخندی برلب به سمت ما آمد ،  انگار که می خواست ورود ما را به قلمروش خوش آمد بگوید . روبه مامانم کرد و گفت، زن عمو اصلا نگران نباش، آنچنان می شورمش که از تمیزی برق بزند.

یک کمی که دقت کردم، صدیقه خانم، زن عموی بابا را در آن هیبت غریب شناختم، اما این دلیل نمی شد که مثل کوالا به مامانم آویزان نشوم و از او طلب مغفرت نکنم که تو رو خدا مرا ببخش و من را روانه یک چنین فضای مخوفی همراه با زنانی با این هیبت مکن. اما زور دستان کودک شش ساله کجا وزور بازوان قدرتمند و کارگری صدیقه خانم  که با جدیت و هدفمند من را از مامانم جدا کرد و هیچ وقعی به جیغ های بنفشی که می کشیدم نگذاشت.

در آغوش صدیقه خانم وارد فضایی بخار آلود و داغ شدم. از هر سمتی صدایی می آمد. کمی طول کشید تا چشمانم از میان بخار ، تصاویر را تشخیص دادند و تازه متوجه عمق فاجعه شدم. به تعداد انبوهی از زنان برهنه و  بسیار فربه، که  همچون صدیقه خانم ، ملکه قصه ی من هیبتی  غریب داشتند و با گامهای سنگین ، جوری که زمین زیر پایشان می لرزید ،در حال حرکت بودند خیره شدم و بیش از زنان، به کودکان لختی ، در رده های مختلف سنی که با جیغ و فریاد، خودشان را از دست مادران سمج رها می کردند ومثل وروجکها و شیطونکهای قصه های شاه و پریان به هر سمت و سویی می دویدند . و اما وقتی به چنگ مادران می افتادند، رحمی وجود نداشت . بچه ها با سرعت به درون حوضچه های آب داغ پرتاب می شدند و شتستشو آغاز می شد. همه چیز و همه کس من را به یاد شکنجه گاه زندانهای مخوف شاهان عهد قدیم می انداخت.

 صدیقه خانم ، ملکه حمام ،به اکتشافات من پایان داد و سرنوشت من ، همچون باقی کودکان به حوضچه آب داغ ختم شد. وای خدای من این تازه شروع برنامه هدفمند مامان و صدیقه خانم بود. فکر می کنم من را با رخت چرک اشتباه گرفته بودند  برای اینکه با چنان شدت و حدتی ، گیسوان من چنگ می خورد که در انتظار ریزش همه موهایم بودم . بعد از موهایم ، نوبت به بدنم رسید که در مقایسه با کودکان روستا که فربه و سرخ و سفید بودند، من بسان اسکلتی متحرک بودم، اما برای صدیقه خانم فرقی نمی کرد. بر طبق وظیفه، پوست نازکم کیسه کشیده شد تا همه آلودگیها برطرف شود و رنگم همچون کودکان دیگر به سرخی بزند که البته در این یک مسئله خیلی موفق نبود. چون من زردتر و نحیفتر از این حرفها بودم که بشود با یک شستشو، رنگ رخسارم را گلبهی کرد. پروژه پاکیزگی به پایان رسید و من پیرو عدد مقدس هفت، هفت بار در حوض آب فرو برده  و در آورده شدم.در این لحظات، خودم را در یک قدمی مرگ می دیدم و با تجربه شنیداریم از توصیف آن دنیا، در آرزوی خنکی بهشت به سر می بردم.اماخوشبختانه عمر من به دنیا بود و  زن عمو جان که به مقصود خود رسیده بود ، من را به حال خود گذاشت و شروع به شستن خودش کرد.

 من هم که از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بودم،نفسی از سر آسودگی کشیدم و با فراغ بال ، مکاشفات خودم را از سر گرفتم. حالا که ترس  از دلم رخت بر بسته بود و می دانستم که آنچه  قرار بود برایم رخ دهد به پایان رسیده است  ، می توانستم از دیدن عجیبترین صحنه های زندگیم  لذت ببرم. حال  و احوالم  ،همچون آلیس در سرزمین عجایب بود که دوست داشت سر از تمامی آنچه برایش غریب بود ، در آورد، پس، سعی کردم با دقت همه تصاویر را در ذهنم حک کنم و داستانی شنیدنی برای دوستانم به سوغات ببرم.

اگر محیط وهم آلود و خاکستری حمام را که دریک سمتش،  اتاقکهای تنگ و باریک، تعبیه شده بود و در هر کدام دوش آبی بر پا بود  و در سمت دیگرش ، حوضچه های مرتفعی که وقتی کسی در آن می نشست، تنها بخش کوچکی از سرش دیده می شد، را نادیده می گرفتم، اندام زنان ، اولین چیزی بود که مرا جذب خودش کرد. اندام هایی که تقریبا همگی در یک شکل و فرم بودند، زنانی با شانه هایی فراخ،سرینی پهن، شکمهای بزرگ و سینه هایی بزرگترکه برروی شکمهایشان خوابیده بود  و همه ی آن اندامهای گوشتی و وزین بر پاهایی قوی با مچهایی پهن استوار بود.

 تا به حال با چنین تصویری از اندام زن مواجه نشده بودم . تصوراتی که در ذهن کودکانه من از زن شکل گرفته بود، موجودی لطیف و نازک بود، که با طنازی و عشوه گری به دنیا، فخر زیباییش را می فروخت، اما اینجا در حمام زنانه روستا، خبری از تصورات من نبود. البته همیشه ایشان را در پوشش های محلی که شامل پیراهنهای بلند گل گلی و شلوارهای نخی رنگین بود  و صد البته روسریهای رنگ وارنگی که پشت گردن گره می زدند  می دیدم، زنهایی شوخ طبع و شاد که همیشه به دنبال بهانه ای برای خندیدن بودند و همگی با صدای بلند با هم حرف می زدند و تنها رازهای مگو بود که به پچ پچه هایی در گوشی ختم می شد.  اما تصوری از بدنی که در زیر آنهمه رنگ پنهان بود نداشتم.

 زنها با چهره هایی جدی وخالی از آن لبخندهای مداوم، برهنه، با بی خیالی و بدون ترس ازهر نگاه نامحرمی در قلمرویی صد در صد زنانه به این سو و آن سو می رفتند، انگار نه تنها لباس ها را در آورده بودند بلکه نقابهایشان را نیز در رختکن جای گذاشته بودند.  در کنار حوضچه ها به روی زمین می نشستند و خیلی جدی به شستن خودشان و هر بچه ای که در اطرافشان پرسه می زد مشغول بودند . در همین گیرو دار، کودکان شیرخواره نیز زیر سینه های بزرگ و آویزان مادرانشان سیر می شدند ودر آغوش مادران به خواب می رفتند.

در میان بهت و حیرت من، صدیقه خانم جان که حمام کردنش را به پایان رسانده بود ، رد نگاه  متعجب من را  به زنان روستا دنبال کرد و انگار سوالهای ذهنی من را خواند...با مهربانی دستی بر سرم کشید وگفت: اینان ، زنان شالیزارند. بیشتر عمر خود را خمیده سپری می کنند، سپس مکثی کرد و نگاهش تیره شد، و با خودش زمزمه کرد:  "ما با زنان شهری فرق می کنیم".

آن روز گذشت. من مثل دسته گل به مامانم تحویل داده شدم، هر چند که بالاخره، یک شب تا صبح با کله ی خورشتی خوابیدن کار دستم داد و شپش به سراغ موهای نازنینم آمد و تا مدتها درگیر، تار و مار کردن آنها بودم.

از آن روزها، سالهایی زیادی گذشته است.در طول این سالها، زنان زیادی را دیدم ، در کنارشان زندگی کردم، هم کلام شدم، رفاقت کردم .اما زنگ صدای صدیقه خانم، هیچگاه رهایم نکرد و همیشه به این اندیشیدم که ای کاش صدیقه خانم جان، ملکه با ابهت حمام خاکستری و عظیم  روستا را دوباره می دیدم و در گوشش زمزمه می کردم:" حق با تو بود،زنان شالیزار با زنان شهر فرق می کردند. زنانی که همچون زمین بارور و همچون آسمان پر برکت بودند." 

 

+ نوشته شده در  2012/4/6ساعت 23:1  توسط سمیه  | 

یک مادر بد

 

 

یک مادر بد

وقتی ساحل به دنیا اومد 24 ساله بودم. صفر کیلومتر در ازدواج و تجربه مادری. مامانم همیشه می گفت که ید طولایی دارم در تجربه کردن هر چیزی به سرعت نور، برای همین ،فارغ التحصیل نشده ازدواج کردم و هنوز مهر عقد توی قباله ازدواجم خشک نشده بود که مادر بودن هم به تجربیاتم اضافه کردم.

 اونقدر همیشه غرق کتابها ، دنیای قصه ها و داستانها بودم که دلم می خواست هر چه زودتر قصه زندگی من هم شروع بشه، اما دوره بارداری بدون هیچ کدوم از اون احساسهایی که توی کتابها خونده بودم شروع شد.اولیش مامانم بود که وقتی فهمید چنان نگاهی به من انداخت که همان لحظه متوجه شدم که روزهای سختی در راه است. وقتی حال و روزم متغیر شد و روزگار جلوی چشمم به دوران افتاد، حسابی شوکه شدم، چون فکر می کردم که توی این روزها من  باید دلم چیزهای خوب بخواد و همه دور بری هایم دست به سینه در انتظار هوسهای من هستند، اما اونچه که سراغم اومد ، حس انزجاری بود که به عالم و آدم داشتم و می خواستم سر به تن هیچ کس نباشد. از احساسات لطیف مادرانه و افکار عاشقانه که اصلا بویی نبرده بودم. تنها دلزدگی از زندگی و افسردگی شدید همه وجودم رو پر کرده بود، جوری که دیگه دلم نمی خواست زنده بمونم.

 از صبح تا شب مثل مرغ سرکنده بین خانه خودمان و خانه مامانم در رفت و آمد بودم ، سعی می کردم یک جوری با آن موجودی که توی دلم هی وول می خورد و به هر سمتی می چرخید و بعضی وقتها هم لگد پرانی  می کرد، ارتباط برقرار کنم . باهاش حرف می زدم، نوازشش می کردم، قربون صدقه اش می رفتم، اما فایده نداشت، هیچ احساسی در من بیدار نمی شد و من اون موجود زنده را  به عنوان کودکی در درونم متوجه نمی شدم، اصلا نمی دانستم، این عشق مادرانه که می گویند یعنی چه؟ اینکه توی کتابها از خوشحالی زنی که می فهمد بارداره و از همان روز اول برای آن موجود کوچوک پر پر می زند ،را درک نمی کردم.

عمق فاجعه وقتی پدیدار شد که ماههای آخر سر رسید و من از خواب و خوراک افتادم و انواع و اقسام دردها و مرضهای مختلف به سراغم آمد، آن هم با محدویتهایی که در مصرف دارو داشتم. مجموعه ای شده بودم از درد و رنج که همه را در سکوت  و تنهایی به دوش می کشیدم. جرات نمی کردم اینهمه سردی و بی احساسی نسبت به بچه ام را جایی مطرح کنم. همه امیدم به این بود که وقتی بیاید و بتوانم بغلش کنم، معجزه عشق رخ می دهد و قصه من آغاز می شود.

 خلاصه روز موعود فرا رسید و من مادر شدم، ولی این نه آغاز قصه بود و نه پایان آن . همین که به هوش اومدم، یک درد کشنده همه وجودم رو پر کرد و نفسم بند آمد. تا پرستار بالای سرم آمد، به دستش چنگ زدم و بریده بریده گفتم که دارم از درد می میرم، اما مثل اینکه جمله ی من برایش عادی بود، چون بدون هیچ حرفی من را تنها گذاشت و رفت. توی دلم به زمین و زمان بد وبیراه می گفتم. پیش خودم فکر می کردم، نه ماه بارداری و زجر و عذاب کم نبود که حالا این همه درد را یکباره به من حواله کرده اند. باورم نمی شد که این منم که دارم در این وضعیت دردناک دست و پا می زنم. به نظرم اصلا عادلانه نمی آمد که برای داشتم بچه، فقط این من هستم که باید  شرایطی چنین سخت را تحمل کنم.  همینطور در این حس بی عدالتی غوطه ور بودم که از ریکاوری بیرون آوردنم و سیل مشتاقان و تبریک گویان دور و برم را فرا گرفتند.  همه، آمدن یک دختر سرخ و سفید و سالم را بهم تبریک می گفتند اما من  که دیگه طاقتم از اونهمه درد و سکوت  طاق شده بود، زدم زیر گریه ، اونم چه گریه سوزناکی، توی دلم می گفتم چرا هیچ کس حال من رو نمی پرسه ؟ چرا کسی از این درد وحشتناکی که دل و اندرونم رو چنگ می زنه خبری نمی گیره؟ اما خوب، من توضیحی برای اشکهای بی موقعم ندادم و کسی هم از من نپرسید که یکدفعه چت شد.

دوباره سکوت بر من مستولی شد تا ساحلی رو برایم آوردند و من تو بغلم گرفتمش. یک توپولوی سرخ و سفید، که همش خمیازه می کشید.  به صورت کوچولوش  که شبیه سیب گلاب بود،خیره شده بودم  و در انتظاراومدن  اون حس عاشقانه ای که همه جا تعریفش رو شنیده و خونده بودم، لحظه شماری  می کردم ،اما بازم هیچ  اتفاقی نیفتاد .

 دیگه وقتی بعد از بیست و چهار ساعت درد کشیدن و بی خوابی و صدام در نیومدن، بیهوش شدم، مامانم بیدارم کرد و گفت باید ساحل رو شیر بدم، می خواستم از غصه بمیرم. من خسته بودم، همه وجودم پر از درد بود، تحمل یک لحظه نشستن رو نداشتم، اما باید به ساحل گرسنه ای که با جیغ هایش بیمارستان را روی سرش گذاشته بود شیر می دادم. بغلش کردم و پیش خودم گفتم، یعنی همه مامانها مثل من هستند یا من اینجوریم و آخرش به این نتیجه رسیدم که  مادر نفرت انگیزی هستم.

این احساس مادر بد بودن تا دو ماه بعد هم ادامه پیدا کرد. بی خوابی های تمام نشدنی، دردهای مزمنی که چپ و راست از یکجایی سرو کلشون  پیدا می شد و امانم رو می برید و تلخی که فکر می کردم هیچ چیز شیرینش نخواهد کرد.

 تا اون روز که طبق روال همیشگی، شش صبح بیدارشدم و ساحلی رو شیر دادم و لباسهایش را عوض کردم و موهای پرزگونه اش رو شونه کردم. یک لحظه نگاه خسته و خواب آلودم به نگاهش گره خورد. با چشمهای سیاه و درشتش به من خیره شده بود. یک دفعه لبخندی شیرین روی صورت گرد و کوچیکش درخشید و من مسحور شدم. چرخش دنیا و گذر زمان برام متوقف شد . در اون لحظه  فقط من بودم و ساحل و اون نگاه عاشقانه و لبخند پر از مهرش.مطمئن بودم ، مطمئن از احساسی که توی اون لبخند بود ...یکدفعه چیزی توی دلم آب شد. نوایی آسمانی توی گوشهام پیچید. همه تلخیها به لحظه ای ناپدید شد و بالاخره قصه زندگی من هم شروع شد و منم مثل قصه ی توی کتابها به یک مادر عاشق تبدیل شدم. مادری عاشق که هر اونچه که داره رو با جون و دل به عشقش تقدیم می کنه .

 

   

+ نوشته شده در  2012/4/6ساعت 12:39  توسط سمیه  | 

من پسر مرگ هستم

من پسر مرگ هستم

بی مقدمه ، رشته افکارم را پاره می کند. طبق معمول روبروی کامپیوترم نشسته ام و به خبرهایی که از چپ و راست روی صفحه مونیتور آپلود می شه ،خیره شده ام. همه خبرها حول و حوش جنگ  می چرخد، ایران کشوری جنگ طلب ، ایران صادر کننده تروریست ، ایران در آستانه جنگ، ایران در چند قدمی رسیدن به فناوری بمب هسته ای و من میان هیاهوی اخبار جنگ، درخواستی از یک دوست مبنی بر اینکه بیایید ثابت کنیم که ایرانی از جنگ بیزار است را می خوانم و  در انتظار معجزه ای هستم تا نوری بدرخشد و کلمات در ذهنم نظم بگیرند وجملاتی را بیابم تا بتوانم انزجارم را ازجنگ ،اعلام کنم.

 و اما ساحل ، تنها ، مادری را می بیند که با سگرمه هایی در هم خیره به مونیتور نشسته است و به نظر بیکار می آید. حضورش را در کنارم احساس می کنم ،سرم را بلند می کنم و می بینم، روبرویم  کاغذ در دست در انتظارتوجهی  از من  ایستاده است. سعی می کنم قیافه مشتاقانه ای به خود بگیرم و برای لحظاتی اخبار را رها کنم و نقش مادر نمونه را بازی کنم. با گفتن جانم مامان ، امادگی خودم را اعلام می کنم و او شروع به خواندن متنی از روی کاغذش می کند. دو یا سه جمله بیشتر نخوانده است که  نقش بازی کردن، فراموشم می شود و خیره خیره به او نگاه می کنم و در انتظار شنیدن بقیه مطلبش گوشهایم را تیز می کنم:

هواپیماها من را از بالا به پایین می اندازند

من نمی توانم سقوطم را از هزاران هواپیما متوقف کنم

من خطرناک هستم

مردم وقتی صدای من را می شنوند، مضطرب می شوند

چرا من دشمن همه هستم؟

من خانه ها را خراب می کنم. من قصدی از این کار ندارم

رفتار من ترسناک و هولناک است

من نمی خواهم دشمن مردم باشم

من نمی خواهم اینچنین شغلی داشته باشم

من نمی توانم صحبت کنم. نمی توانم شغلم را ترک کنم ،این شغل وحشتناکی است

چرا من دشمن همه هستم؟

من هر آنچه که سر راهم قرار بگیرد را خراب می کنم

آنها اعتقاد دارند که من از جنس شیطانم، آنها باور دارند ، من ، پسر مرگ هستم.

شعر اینجا به پایان می رسد و ساحل در انتظار عکس العمل من این پا و آن پا می کند، اما من شوکه شده ام و توان تکان خوردن ندارم. وقتی سکوتم طولانی می شود، شروع به توضیح دادن می کند که این روزها ، تاریخ جنگ های جهانی را مرور می کنند و امروز به درخواست معلم، شعری در رابطه با جنگ سروده است. می گوید ، خاطره خوانی های همیشگی من، برایش مفید بوده و امروز همه ی آن یاد آوریها از جنگ، به دادش رسیده است.

 خاطراتی  از صدای هواپیماهایی که از فراز خانه هایمان رد می شدند و ما صدای هولناکشان را  می شنیدیم،یاد آوری رصد کردن مسیر ضدهوایی ها در آسمان شبهای بی فروغ. و یامشاهده  سقوط بمب ها که مثل نقل و نبات از آسمان به سوی زمین روانه می شدند،  توصیف  پناهگاه کوچک دست سازی که با یاسر در گوشه ای از حیاط ساخته بودیم واسباب بازیهای محبوبمان و خوراکی های مورد علاقه مان را در آنجا انبار کرده و یاد گرفته بودیم با شنیدن هر صدای مشکوکی به سوی پناهگاهمان بدویم و خود را از نظرها پنهان کنیم  .

 اینبارساحل مرا با خود به باز سازی تصاویر پر رعب و وحشتی می برد که سالهاست برای مرور آن  به طنز پناه می برم و همه آن لحظات را چنان توصیف می کنم که انگار تنها ناظری بودم و بس. باز خوانی خاطره های من همیشه خالی از همه احساسهایی بود که تجربه اش کرده بودم .

هیچگاه در یاد آوری هایم از تب و تاب آن شب نگفتم. آن شب که  ، وقتی سایه ی مخوف بالهای هواپیما های جنگی را در بالکن خانه مان دیدم و دانستم که فاصله آنها با ما بدون اغراق بیش از چند متر نیست، مرگ را در یک قدمی خود احساس کردم و تنها یک سوال مثل خوره ذهنم را می خورد که آیا مرگ درد دارد یا خیر؟  و در آن لحظات طاقت فرسا که نفس مرگ را بر روی گونه هایم احساس می کردم، طعم پایان یک بازی را با تمام وجود چشیدم. و یا روزی دیگر که در راه بازگشت از مدرسه، حملات هوایی شروع شد و صدای زوزه ی موشکها از همه سوی به گوش می رسید و من سراسیمه به هزار سمت و سو می دویدم چون فکر می کردم از هر جایی صدای نزدیکتری آمد، آنجا محل نهایی برخورد موشک است و چون موشکباران بی وقفه ادامه داشت ، جهت صداها را تشخیص نمی دادم و فقط می دویدم تا مبادا موشک به من برخورد کند و در بازسازی این لحظات برای ساحل ، خنده کنان، دختری را تصویر می کردم که کفشهایش را در دویدن به این سوی و آن سوی گم کرده است و هر لحظه همچون ملخ به سویی می جهد و کتابهایش را روی سرش گرفته است که مبادا موشک به سرش بخورد.

  من در خیال خود تنها خاطراتم را با ساحل به اشتراک می گذاشتم و گذشته ام را دست مایه داستانهایی می کردم که شبها ساحل را به خواب ببرد. ولی امروز ساحل  همه ترسهای من را  نه در قالب انسانهایی که جنگ را تجربه می کنند و مرگ را انتظار می کشند بلکه در هیبت یک بمب می بیند. ساحل در هیبت یک بمب، از خودش ، دنیایش و وظیفه اش بیزار است.

حالا می دانم باید چه بنویسم...

 

+ نوشته شده در  2012/4/6ساعت 12:28  توسط سمیه  | 

شلاق

دستش بالا می رفت و پایین می امد.شلاق هوا را می شکافت و زوزه کشان ضربه می زد.صدای چندش آور برخورد تازیانه با پوست و گوشت لحظه ای قطع نمی شد.

جسمی نحیف بدون هیچ دفاع یا حرکتی ضربات را دریافت می کرد و حتی ناله ای از سمتش شنیده نمی شد.

تنها عربده های مرد بود که بر خشونت این صحنه اضافه می کرد.بدکاره،اعتراف کن،به آنچه که کرده ای اقرار کن.بگو که خیانتکاری.بگو که هر جایی هستی.بگو که جسم و روحت را به حراج گذاشته ای.

جنستان محکوم به فنا است.شما را از همان اغاز باید زنده بگور کرد که حق حیات هم از شما سلب شود.

زندگی مال من است.آنچه که هست و نیست و در عجبم که چطور توانستی خودت را با من مقایسه کنی و به دنبال برابری بگردی.تساوی حق من و تو!!!!!

همدردی کردی،لبخند زدی،دستی را فشردی،نگاهی را نواختی،گوش شدی ،چشم شدی،آغوش شدی ،برای چه کسی ،برای چه چیزی،به چه حقی،با اجازه چه کسی...

مگر متعلق به خودت هستی که بذل و بخشش می کنی،آنچه داری و نداری مال من است،هر چه می خواهی باش ،فقط برای من باش...

چرا ساکتی،چرا حرف نمی زنی،چرا از خودت دفاع نمی کنی...حرفی برای گفتن نداری.تا ابد محکومی،محکومی به زن بودن...

همه جا را سکوت پر می کند.تنها صدای نفسهای منقطع مرد به گوش می رسد.مرد خیره به جسم مچاله شده نگاه می کند و نمی داند که چه اتفاقی افتاده است.یعنی دیگر محکومی برای شکنجه وجود ندارد.پس برای چه کسی قدرتنمایی کنم،خشمم را، سر خوردگیهایم را ،ناتوانیهایم را چگونه جبران کنم.

درمانده به روبرو خیره می شود و خلایی عمیق را در وجود خود حس می کند.شاید هنوز رمقی و نفسی باقی مانده باشد.شاید هنوز امیدی باشد.به نوازشی باز می گردد.به آغوشی جان می گیرد،به محبتی خون در رگانش می دود.باید کاری کرد .با صدای بلند فکر می کند و پیش می رود.

اما هر چه می گردد کمتر می یابد.انگار که از آغاز هستی وجود نداشته است.هراسان به این سو و آن سو می دود،به نام می خواندش ،عاجزانه می نالد و می گرید و بر زمین زانو می زند و دنیا برایش به پایان می رسد.

آفتاب در حال غروب است،زمین و آسمان سرخفام است و مرد همچنان بر زمین زانو زده و ناتوان  است از ایستادن .

نسیمی می وزد و گونه های مرطوب مرد را نوازش می کند.عطر بهار نارنج همه جا را پر کرده است.

 

 

+ نوشته شده در  2009/10/20ساعت 23:19  توسط سمیه  |